آهای آهای خبردار 1 سال گذشت ...
1 سال پیش ... من و دخترکی تازه وارد ... عطر تازه زندگی ... عشق .. آرزوهای جدید ... گریه های بی صدای
دخترکم ... آرامش بی حد ... خدایا شکرت ... هزاران هزار بار شکرت ... به خاطر همه چیز ... به خاطر هدیه زیبایی
که به من دادی ...
دخترکم تو هستی، تمام جهان با من است
تو آفتابی و آسمان با من است
به عمق نگاهت که سر می زنم
فضایی بدون زمان با من است
هیچ تنها نخواهم گذاشت تو را ...
تا زمانی که جان با من است ...
تو مرا می خوانی ، من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی ...
ماه من ، وقتی شانه های کوچکت پناهگاه استوار روح پریشانم می شود، لذت لمس پیکر معصوم تر از باران
توست که مرا وا می دارد به دوست داشتنت...
وقتی دست های کوچک فرشته گونه ات را بر صورتم می کشی، شرمسار می شوم که تو پاداش کدامین عبادت
به جا نیاورده ام هستی ؛ اینچنین خوب و پاک و بزرگ ...
دیگر از خدا هیچ نمی خواهم ...دیگر هیچ آرزویی ندارم ... رویایم را می خواستم که آن را بدست آوردم ... رؤیایی
که همان دنیای من است و تویی که همان دنیای منی ...
برای تو می نویسم ... تویی که عطر و بوی ناب زندگی را با حضورت ، لبخندت و کلمات شیرین نصفه و نیمه
آسمانی ات برایم هدیه آوردی ..
یسنای نازنینم این روزها همان فرزندی هستی که همیشه آرزویم داشتنش بوده است ... شیرین و دوست
داشتنی و حتی گاه وصف نشدنی ... و من سرمست از شنیدن کلمه ماما از دهان کوچک تو ... توده سلولی
کوچکی که 38 هفته طول کشید تا موجودی شود بس دوست داشتنی و شیرین و اکنون 12 ماه است که قلب و
جانم از اوست ...
چه قدر زیباست زنئگی در کنار تو
چه قدر دلنشین است شنیدن صدای خنده های تو
خورشید زندگیم 12 ماه است که از زمینی شدنت می گذرد ... 12 ماه است که با شنیدن صدای خندیدنت
خندیدم و به وجد آمدم با گریه هایت گریستم ... 12 ماه است که شنیدن صدای تو ضربان زندگی من شده است ...
فرشته کوچکم ... 12 ماه پیش در چنین روزی پا به زمین نهادی و دنیای ما را غرق شادی کردی . زمانی که اولین
بار گریه های معصومانه ات را شنیدم، بدنم لرزید ... از خوشی و شادی لرزید ... از درک حس مادری لرزید ...
اولین بار که در آغوش گرفتمت و از شیره ی جانم تغذیه کردی ، اشک شوق بود که از چشمانم سرازیر شد . آن
هنگام بود که عظمت مادر بودن را شاید کمی یا فقط ذره ای درک کردم ... و اما روزها گذشت و چه زود گذشت ...
در این یک سال بود که معنای مهر و عطوفت خدا را فهمیدم ... زیرا درک کردم که همان مهر و عطوفت در وجود
مادران قرار داده شده ...
1 سال تمام کنار هم بودیم و از وجود هم لذت بردیم . 1 سال تمام وجودم لبریز شد از قهقه های مستانه ات ، از
شیرین زبانی کودکانه ات ، از ماما گفتنت که من بر خود لرزیدم ...
آری دخترکم 1 سال از بدو تولدت گذشت با تمام اتفاقات و خاطرات به یاد ماندنی ...
و حال که سالروز زمینی شدنت است،تولدت را از جان و دل تبریک می گویم خورشید زندگیم
و خدا را هزاران هزار بار شکر می گویم به خاطر چشیدن حس شیرین مادری ...
پرنسس زیبایم حالا دیگه خانومی شده واسه خودت ... و چند بار در حد یک قدم تونستی راه بری . 
4 تا
دندون خوشگل هم داری که حسابی گاز می گیری مخصوصا دستای منو ..
حالا دیگه دستاتو و گوشتو می شناسی و وقتی می پرسیم گوشت کو، دو تا دستاتو می بری و رو گوشت
میزاری. کلمه بابا و بده رو خیلی قشنگ و با اون لحن کودکانت ادا می کنی . هم چنان به گفتن عبارتی که از
خودت اختراع کردی (قپون قپون قپونَ) ادامه میدی. الو کردن و دست دستی کردن و سینه زدن هم که کامل
بلدی. وقتی میگیم یسنا دست بده ، دستتو که معمولا دست راست هست میزاری تو دست ما.

وقتی میگیم ببعی میگه ،شما میگی بع بع . البته بعضی وقتا وقتی میگم گاوه میگه شما میگی ما. (البته
خیلی کم میگی) و البته عاشق پایین رفتن از پله ها هستی و قشنگ از پشت میری رو پله اول . یعنی اول پاهاتو
میزاری و از پشت میری و رو پله اول میشینی و اگه من اونجا باشم دستاتو میاری سمت من که یعنی من کمکت
کنم که بقیه پله هارو ایستاده و یه ضرب بری پایین و اگه من کمکت نکنم بازم پله بعدی و خودت به همون صورت
قبلی میای پایین (یعنی از پشت). کلمه بریم هم بعضی وقتا ادا می کنی و میگی بِ ای م و البته بعضی وقتا هم
که بگیم بگو مرجان میگی مَ آن.وقتی وسیله ای دستت هست و میگیم بده اونو میزاری تو دستای ما.

یه کار جدید دیگه که تو این ماه انجام دادی این بود که اگه چیزیو بخوای بگیری یا بهت بدیم جیغ میزنی و یا حتی
اگه چیزیو که دوست داشته باشی دستت باشه و ما ازت بگیریم بازم جیغ میزنی.
دیگه اینکه حسابی شیطون شدی و کتاب های کتابخونه و پرده و تردمیل و حتی سنما خانگی تلویزیون هم از
دستت در امان نیستند.

کشوهای کابینت هم که دیگه باز و بسته کردن و به هم ریختنشون برات عادی شده.اما جدیدا بعضی از درهای
کابینت و کامل باز می کنی و حتی میخوای وسایل داخلشو برداری...
راستی قدت رسیده به 77 سانتی متر و وزنت تقریبا 10 کیلو و 200 گرم هست. که شکر خدا خوب و نرماله. از نظر
غذایی هم چنان تو خوردن تخم مرغ حالی به حالی هستی. یعنی بعضی وقتا خوب میخوری و بعضی وقتا مجبور
میشم بریزم تو سوپت تا بخوری. دیگه کم کم غذای سفره هم بهت میدم و خوب هم میخوری.
کلماتی هم که میگی ما ، با ، بابا، ما ما، بع ، دَدَ ،بده و اَه و به به هست.البته بعضی وقتا یه سری حرف های نامفهوم هم
میگی، انگار که میخوای به حرف بیفتی.
راستی عزیزکم ببخشید که یه خورده دیر این متنا رو برات گذاشتم.آخه تولد امسالت مصادف بود با 28 صفر که هر
سال مامان جون خدا بیامرز شله زرد درست میکرد .
امسال هم به یاد سالهای قبل و البته به یاد مامان جون شله زرد پختیم . البته ببخشید که امسال نتونستم برات
یه تولد درست و حسابی بگیرم . به خاطر نبود مامان جون بابا خیلی مایل نبود به گرفتن جشن تولد. اما قول میدم
بهت که سالهای بعد برات جبران کنم. البته برای 30آذر برات وقت آتلیه گرفتیم.
دیگه اینکه یه مهمونی مختصر 9 نفره روز 23 آذر با حضور باباجی و عمو مجید و عمو جواد برات گرفتیم و یه کیک
کوچولو برات گرفتم که البته قول میدم سال بعد برات جبران کنم.
فقط اینو بدون دختر مهربانم، عزیزتر از جانم با تمام این شیطنت ها و شیرین کاری ها، با تمام خنده ها و گریه ها
عاشق تک تک لحظات سپری کردن با تو هستم ...
این عکس کیکی هست که برات گرفتیم

اینم عکس ماشین و اسباب بازی فکری هست که عمو مجید اینا برات اوردن...


اینم عکس شماست و کیکت که البته با مکافات گرفتیم چون همش میخواستی انگشت بزنی کیک تو







و اینم عکس شماست با ماشینت بعد از اون مهمونی







آهای آهای خبردار 1 سال گذشت ... 

